ماجراهای خودکار بیک در ایران

رفوگراناین روزها انواع مختلفی از خود کارها در بازار نوشت افزار موجود است و دیگر کم کم دارد نام خودکاربیک فراموش می شود. خودکاری که سال های نه چندان دور گذشته یکه تاز بازار بود و بهترین خودکار به شمار می رفت. معمولا اکثر دانش آموزان سوم ابتدایی به بالا که اجازه داشتند با خودکار بنویسند از بیک استفاده می کردند.

جناب رفوگران كتابي دارد به نام «يادي از بودها» كه داستان زندگي خود ايشان است وداستاني به نام «خداداد» و همچنين ديوان شعري به نام « گپي با بحر» كه هر سه خواندني و شيرين اند.

 نام خانواده رفوگران با نام بيك گره خورده است. نامي كه در ايران با صنعت نوشت افزار و به خصوص خودكار بيك گره خورده بود و حالا در زمينه عطر و لوازم بهداشتي و آرايش هم نامي شناخته شده و قابل اعتماد است. در اين گفتگو همچنين متوجه مي شويد كه نام خودكار را هم جناب علي اكبر رفوگران وارد فرهنگ لغت كرده است.


پدرم در مسئله مالي مردم خيلي زاهد بود
شايد تعريف كردن از پدر نوعي خودستايي باشد اما به هر حال اينكه مي خواهم بگويم، يك واقعه تاريخي خانوادگي است و من بايد اين را بگويم. پدر من در مسئله مالي مردم خيلي زاهد بود. پدر يك موقعي يكي از بنكدارهاي بزرگ نوشت افزار بود. آخر سال كه مي شد ما بايد تمام موجودي مغازه را صورت برداري مي كرديم تا ايشان محاسبه كند ببيند چقدر سود كرده و خمس آن را بپردازد. خيلي مقيد به اين موضوع بود. ما مجبور بوديم كه اين جنس ها را صورت برداري كنيم. جنس هاي انبار خيلي مشخص تر بود اما جنس هاي مغازه توي قفسه ها بود و صورت برداري از آنها سخت بود. در يكي از قفسه ها مداد سوسمار قرار گرفته بود. من آنها را دسته بندي كرده صورت گرفتم و چيدم اما يكي از اين مدادها بيرون مانده بود و من مانده بودم آن را در كدام قفسه قرار بدهم، بنابراين بدون آنكه آن را در صورت بندي بياورم پشت يكي از قفسه ها انداختم. ما اين اجناس را ليست مي كرديم و كاغذ مي چسبانديم و بعد پدر مي آمد آمار كلي را مي گرفت. پدر، نمي دانم ناخودآگاه يا اينكه ديده بود كه من اين مداد را انداخته ام آن پشت،‌در هر صورت وقتي به اين مدادها رسيد ، اشاره كرد گفت: «آن قفسه را بياور تا من آن را چك كنم.» آوردم پايين، خودم هم يادم نبود يك مداد آن پشت است، گفت:« اين چيست؟ تو اين را حساب نكردي؟»گفتم: «ببخشيد نه.» تا گفتم ببخشيد يك كشيده زد به من. گفت:« چرا اين كار را كردي؟ تو فكر نمي كني يك پنجم اين مداد مال خداست؟ تو مرا براي يك پنجم يك مداد در برابر خدا مسئول مي كني؟» يعني پدر اين قدر در مورد مال مردم مقيد بود.

خلاقيتي كه مستقلم كرد و من تاجر شدم
من نسل سوم نوشت افزار هستم. يعني پدر پدر من ، پدر من و بعد هم من و برادرم . وقتي من چهارده پانزده سالم بود به بازار آمدم و شاگرد پدرم شدم و از ايشان حقوق مي گرفتم. در يك دوره اي پدر يك پارتي مداد از ژاپن خريده بود. برخلاف اين سالها در آن سالها جنس ژاپني خيلي خراب بود و اسم جنس ژاپني مترادف بود با جنس بنجل . حتي از اسم جنس چيني الان بدتر. كيفيت اين مدادها خيلي بد بود و در مداد تراش مي شكست. اما شكل قشنگي داشت. روي آن عكس هاي زيبايي داشت و مي توانست براي بچه ها يك خوشگلي داشته باشد اما نبايد به صورت مداد از آن استفاده مي شد، پدرم هم نمي خواست آنها را به دست مردم بدهد. من فكر كردم بايد كاري كنم كه اين مدادها مصرف شود و فكر كردم به خاطر خوشگلي ظاهري آن مي تواند به عنوان عروسك مورد استفاده قرار بگيرد. طرح يك عروسك خوشگل درست كردم كه بچه ها از آن خوششان مي آمد.
به پدرم گفتم يك صندوق از آن مدادها بده. گفت: براي چه مي خواهي؟ گفتم: چكار داري؟ شما پولش را از ما بگير. خنده اش گرفت و يك صندوق فرستاد خانه. در زير زمين خانه يك عروسك را سرهم كرديم و آن را ريختيم در چمدان و برديم ناصرخسرو. اول ناصرخسرو يك حراجي بود كه به آن اصغرآقا حراجي مي گفتند. رفتم گفتم: «اصغر آقا من يك جنس دارم، مي خواهم حراجش كني.» گفت: «چيه؟» چمدان را باز كردم نشانش دادم. گفتم: «تا شب چقدر كار مي كني»؟ گفت: «لا اله الا الله». «براي چه مي پرسي؟» گفتم: «چقدر سود مي بري؟» گفت: «پنج تومان كار مي كنم.» گفتم: «اين پنج تومان را بگير و به جاي آن ساعت ها، اين عروسك ها را بريز توي طبقت.» لوطي بود. گفت: «پول را بگذار توي جيبت.» و رفت ساعت ها را جمع كرد و آن عروسك ها را ريخت توي آن. به مجردي كه ريخت توي طبق، جمعيت من را پس زد. من ديگر مداد را نديدم تا زماني كه جمعيت رفت و توي طبق هيچ چيز نبود.

ماجراي خودكار بيك
خودكار بيك را يك تاجري به ما مي داد و ما هم مي فروختيم. آن موقع تك فروشي آن ۹ ريال بود.
در يك روز تابستاني، من به بازار آمده بودم، آقايي به نام بهنام كه واسطه تاجر بيك بود، به مغازه ما آمد و لاي كاغذي كه در دست داشت، سه عدد قلم بيك بود. ما شروع كرديم به نوشتن و ديديم چه چيز خوبي است. بابا نبود. آنها تابستان ها ظهر در منزل ناهار مي خوردند، نماز مي خواندند و مي آمدند. پدر آمد و من گفتم آقاي بهنام اين قلم ها را آورده. پدر نگاه كرد و نوشت و گفت: «اكبر، اينها چطوري جوهر مي خورند.» گفتم: «اينها جوهر نمي خورد، «خودكار» است.» من اين كلمه خودكار را به كار بردم و روي آن ماند. پدر مي گفت: «اكبر آن نمونه خودكار را بياور.» يعني نمي گفت آن نمونه كه جوهرش خودكار است. ما هم وقتي براي مشتري ها فاكتور مي نوشتيم، مي نوشتيم خودكار بيك و اين اسم همين طور روي آن ماند.

فروش ۲ ميليون خودكار را تضمين كردم
اولين بار شخصي به نام بورو آن را ساخته بود. آن نمونه ها به ايران نيامده بود. جوهرش چكه مي كرد و خلاصه به نتيجه نرسيده بود، اما آقاي بيك Bich كه در كار جوهرسازي بود، اين نمونه ها را ساخت و اين اسم را روي خودكار با اين ديكته گذاشت. ما دو سه سالي براي اين آقايان كار كرديدم. آنها مي خواستند از ايران بروند و نمايندگي هاي خوبي هم داشتند. يك روز نماينده بيك از فرانسه آمده بود و اين آقا گفت ببر او را در بازار بگردان. يادم هست در بازار، به من گفت: «فكر مي كني امسال چقدر از اين خودكار را مي تواني بفروشي؟» گفتم: «ما نمايندگي لوكسو را هم داريم و بيشتر روي آن فعاليت مي كنيم اما براي اين خودكار بايد براي كس ديگري فعاليت كنيم» گفت: «اگر مال خودتان بود چقدر مي فروختند؟» ما سال هاي اول و دوم، پانصد هزار عدد فروختيم اما من گفتم: «من تضمين دو ميليون عدد در سال را مي كنم.» او اين را شنيد و در يك روز، يك تلگراف به اين مضمون آمد كه شما نماينده بيك هستيد. (البته من به آن فرانسوي كه نامش لوك بود تضمين دو ميليون در سال را دادم قصد و منظورم اين نبود كه به ما نمايندگي بدهد بلكه منظورم اين بود كه از تاجر بيك براي ادامه كار ما تعهد بگيرد.)
برادرم گفت بخوان ببين چي نوشته؟ من خواندم و موضوع را گفتم. در همين موقع بابا آمد و من خيلي خوشحال، اين ماجرا را به ايشان گفتم. اخم هايش رفت توي هم و گفت: «باز شيطوني كردي؟» حالا من تاجر شده بودم و در حقيقت موقعي كه برگشتم، يك سوم با پدر شريك بودم. تجارت آنجا به نام من بود، اما مغازه ام به نام حاج ميرزا علي آقا تحريريان بود. خلاصه پدر ناراحت شد مخصوصاً من ماجراي مسجد شاه راه گفته بودم و او گفته بود كه تو از كجا مي گويي ما دو ميليون مي فروشيم؟ نبايد مي گفتي. من گفتم: «مي دانم اين خودكار پيشرفت مي كند و مي توانيم بفروشيم.»

كارخانه راه انداختيم
پدر فهميده بود در اثر حرف من اين نمايندگي را به ما واگذار كرده اند، عصباني شد و گفت: «اين مال مردم است و من نمي خواهم.» گفتم: «بابا، آنها ثروتمند هستند و مي خواهند از ايران بروند.» پدر قبول نكرد و واسطه بيك را صدا كرد و ماجرا را گفت و بعد گفت اين شيطنت اكبر است و از چشم ما نبين. او هم باهوش بود و مي دانست كه اين از دستش رفته و خودشان هم كه مي خواهند بروند، بنابراين گفت: «حاج آقا، اين را از ما بخر.» خلاصه آنكه آن موقع، صد هزار تومان به ما فروخت و پدر ماهي ده هزار تومان به او سفته داد. آن موقع صد هزار تومان خيلي پول بود. آن را هم به اصرار من خريد. مي گفت صرف نمي كند، اما من گفتم من تضمين مي كنم. زرنگ بود و آب ريخته را فروخته بود. خلاصه ما شديم نماينده بيك. من قول دو ميليون داده بودم و در همان سال اول حدود چهار پنج ميليون فروش رفت. حدود سال ۴۱ من به پدر گفتم بيا برويم كارخانه اش را راه بيندازيم. پدر من در اين گونه مسائل محافظه كار بود و خيلي ناراحت شد. گفت: باز به كله ات زده يك كار ديگر بكني؟ اصلاحش بود. من سعي كردم از دريچه افكار خودش برايش توضيح دهم. گفتم ما اگر توليد كنيم هم به مملكت خودمان خدمت مي كنيم و هم يك عده شاغل مي شوند و نان مي خورند. شعار «فقط بيك مثل بيك مي نويسد» را هم من طراحي كرده بودم. يكي اين شعار و يكي ديگر سال ها بعد «عطر بيك، عطر جواني» كه هر دو شعار تبليغاتي خوبي بود. مرغ را پر مي برد بر آسمان/ پر مردم همت است اي مردمان

رفتم سراغ آقاي بيك
پدر قبول كرد و ما دو نفري راه افتاديم و به اروپا رفتيم. ما رفتيم و آقاي بيك زير بار نرفت. با پدر در آلمان بوديم كه من گفتم: «اگر اجازه مي دهيد من دوباره بروم» من دوباره رفتم منتها اين بار يك چمدان كوچك فراهم كردم و توي آن پول نقد فرانسوي كه فرانك بود، گذاشتم و به زحمت از بارون بيك وقت گرفتم و رفتم پيشش. گفتم: «آقاي بيك شما يك ماشين به من بده و يك قالب و من مي روم توليد مي كنم، اگر چنانچه باب طبع تان بود، ما توليد مي كنيم وگرنه ماشين مال من و قالب را هم مجاني بر مي گردانم، كرايه هم با خودم. اين هم پولش». چشمش كه به پول نقد افتاد، خوشش آمد. نقطه ضعف اروپايي ها را مي دانستم. خنده اش گرفت و خلاصه آنكه معادل پول را حساب كرد و سه ماشين و سه قطعه قالب در نظر گرفت كه به ايران بيايد. ما هم برگشتيم تهران و من در تهرانپارس يك زمين خريدم و يك شركت درست كرديم به نام «شركت صنعتي قلم خودكار بيك» كه در آن سي و سه درصد من، سي و سه درصد برادر بزرگم حاج عباس آقا و سي و چهار درصد هم پدر سهامدار بوديم.

گفتند سريع بيا پاريس
بعد كه ماجراي رفتن دوباره من و گرفتن امتياز پيش آمد من رفتم به شركت هوخست آلمان و گفتم مي خواهم اين را توليد كنم، مي خواهم جنس خيلي خوبي به من بدهيد. يك گريد به من معرفي كرد و ما زديم و نمونه را فرستاديم پاريس. يك تلگراف آمد كه شما سريعاً به پاريس بيا، آن موقع رفتن به اروپا خيلي راحت و آزاد بود. خيلي زود رفتم به پاريس. به من گفت: «من به تو اجازه ساخت مي دهم، يك شرط دارد.» گفتم: «چه شرطي؟» گفت: «به من بگو با چه موادي اين را توليد كردي؟» گفتم: «۷۰۰۰N است مال شركت هوخست.» مثل اينكه در موادهاي خودشان نتوانسته بودند خوب نتيجه بگيرند و گرفتار بودند. به اين ترتيب ما با كمك شركت هوخست پيش بارون بيك چهره شديم و شروع كرديم و موفق شديم به طوري كه در سال دويست ميليون عدد مي فروختيم و اين خيلي رقم خوبي بود.


منبع: زندگي ايراني

5 1 1 1 1 1 Rating 5.00 (2 Votes)
GRID LIST
موفقیت
گنج
طلاق
شوهرداری
ازدواج
Monday, 14 October 2019
الإثنين, ۱۴ صَفر ۱۴۴۱
دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۸

Please publish modules in offcanvas position.