مسلمان گدا و شماتت مرد ارمنی

مرد بیمار و خسته و شکسته در حالی که پاهایش مثل چوب خشک شده بود به دیواری تکیه داده 

مرد گدا

بود و به رهگذران می نگریست تا شاید صدقه ای دهند و او را کمکی رسانند.سال ها بود مردم شهر او را در آن مكان مي ديدند كه با چشماني پرسشگر به آنان خيره شده و با نگاهش با آنها حرف مي زند.

مردم و اهالي خيابان و كوچه، به ديدن هميشه وي عادت كرده بودند و او را به عنوان نشانه اي براي محله شان مي شناختند. خيلي ها حتي آن كوچه و محله را به اسم او مي شناختند و با نشان او آدرس مي دادند.

مشهدي رستم مدت ها بود كه ديگر كمتر حرف مي زد و بيشتر با نگاهش، حس دروني خود را به مخاطب انتقال مي داد. او آزار و اذيتي براي كسي نداشت و مردم كه به قصه زندگي اش آگاهي داشتند و شرح هجرانش را زبان به زبان شنيده بودند، با او مهرباني مي كردند و كاري هم به كارش نداشتند.



اهل سيستان بود و دوازده سال پيش، وقتي قحطي به آن ولايت زد و مردم سيستان به ولايت هاي ديگر كوچ كردند، او نيز همراه با عده بسياري از افراد طايفه اش در جستجوي كار، راهي گرگان شد، اما تقدير براي او سرنوشتي جدا از طايفه اش رقم زد.


وقتي كاروان آنها به مشهد رسيد، همسر رستم به بيماري سختي مبتلا شد و بر اثر آن بيماري از دنيا رفت. مشهدي رستم كه به همسرش علاقه فراواني داشت. بعد از مرگ وي، دچار افسردگي شديدي شد و از همراهي با طايفه اش، در كوچ به گرگان بازماند.

در مشهد براي خود زندگي ساده اي ساخت و از اينكه در مجاورت امام رضا (ع) ساكن شده، احساس خرسندي مي كرد، اما سرنوشت، بازي ناتمامي را با او آغاز كرده بود كه قصد پايانش را نداشت.

مشهدي رستم، هنوز كام كاملي از خشنودي مجاورت امام رضا (ع) نگرفته بود كه دردي به جانش افتاد و بر اثر شدت آن پايش فلج شد. درد تنهايي كم بود، كه غصه خانه نشيني هم به آن افزوده شد. مشهدي رستم كه طاقت تحمل چنان سرنوشت شومي را نداشت، تصميم گرفت براي درمان بيماري خودش اقدامي كند، اما او وضعيت مالي بسيار بدي داشت و از پس هزينه درمان بر نمي آمد.

آن زمان انگليسي ها بيمارستاني در مشهد ساخته بودند و با هزينه كمي بيماران را مداوا مي كردند. مشهدي رستم بر آن شد تا براي معالجه به بيمارستان مراجعه كند. حمالي را اجير كرد و پولي به او داد تا وي را بر پشت خود تا بيمارستان برساند. در بيمارستان، دكتر پس از معاينه او، بلافاصله دستور بستري شدنش را داد. چهل روز در بيمارستان ماند، اما در وضعيتش تغييري حاصل نشد. كم كم روح از پاي افليجش بيرون رفت و پاهايش مثل دو چوب خشك آويزان تنش شدند. نه دردي حس مي كرد و نه در برابر سرما و گرما پاهايش عكس العملي داشت. دكترها كه از درمان او نااميد شده بودند، وي را از بيمارستان مرخص كردند. حمالي را گرفتند و از او خواستند تا رستم را بر پشت خود بگيرد و به محلي برساند كه خودش دوست دارد.

مشهدي رستم كه ديگر آهي در بساط نداشت،‌ از مرد حمال تقاضا كرد او را در خيابان ارگ پياده كند. مرد او را جلو كوچه اي از خيابان ارگ بر زمين گذاشت و رفت و مشهدي رستم كه توانايي كار نداشت، سال ها در همان محل به گدايي مشغول شد.

يك روز مردي ارمني از خيابان مي گذشت و چون مشهدي رستم را در آن حالت ذلت ديد جلو رفت و حالش را پرسيد. مشهدي قصه هجرانش را براي مرد ارمني بازگو كرد. مرد سري تكان داد و گفت:
ـ مگر شما مسلمان ها نمي گوييد امام رضا (ع) در حرمش بيماران را شفا مي دهد؟ پس چرا از او طلب شفا نمي كني؟

در كلامش رنگ و بوي شماتت بود. شايد با آن گفتار قصد داشت بر عقيده و ايمان مشهدي به شفاعت امام (ع)، خرده بگيرد. رستم از گفته آن مرد رنجيده خاطر شد و ابر اندوهي وسيع، آسمان ذهنش را پر كرد.

رويش را به سمت حرم گرداند و از ته دل ناليد، اما ديگر ناله و گريه هم از شدت ناراحتي اش نمي كاست. كشان كشان خود را به حرم رساند و دلش را به شفاعت امام دخيل بست و با گريه از خدا خواست كه يا شفايش را بدهد، يا مرگش را برساند تا ديگر مورد شماتت قرار نگيرد.

خادمي كه رستم را مي شناخت و او را بارها در حال گدايي در خيابان ارگ ديده بود، به خيال آنكه او به حرم آمده تا گدايي كند، به نزدش رفت و از وي خواست حرم را ترك كند. رستم ماجرايش را براي مرد خادم بازگو كرد و گفت كه قصدی جز شفا خواهي ندارد. مرد خادم با ناباوري تنهايش گذاشت، اما از كمي دورتر او را زير نظر داشت.

رستم دستانش را قفل ضريح پنجره فولاد كرد و با گريه هايي پر اشك به زمزمه و گفتگو با امام (ع) مشغول شد و گفت: يا امام غريب! خودم را به شفاعت تو دخيل بستم! از شدت اندوه و گريه، خواب نگاه خسته اش را در ربود و در عالم رويا، دستي را ديد كه از ضريح پنجره فولاد بيرون آمده و بر سينه اش ضربه اي زد:
ـ برخيز و برو.

رستم تصور كرد همان مرد خادم است و به قصد بيرون راندن او از حرم آمده است. با گريه گفت:
ـ دست از سرم بردار و اذيتم نكن. من تا شفا نگيرم، نمي روم.

همان صدا دوباره نهيبش زد:
ـ آنچه خواستي آن شد. برو.
گفت: من پا ندارم كه بروم.
صدا پاسخش داد:
ـ خداوند به پايت جان دوباره اي داد.

رستم دستش را دراز كرد تا عباي مردي را كه با او سخن مي گفت بگيرد، اما با تحير دريافت در برابرش كسي نيست. به اطرافش نگريست تا ببيند آن مرد كجا رفته است؟ اما جز خودش در آن حوالي نبود.

برگشت و به سمت مرد خادم رفت تا از وي بپرسد كه آيا كسي را كه با او سخن مي گفت، ديده است يا خير؟ اما با تعجب متوجه شد كه پاي خشكيده اش جان گرفته و بر پاهاي خودش ايستاده است. از شدت شوق فريادي زد و خود را به آغوش مرد خادم افكند. مرد او را بوسيد و شفا يافتنش را تبريك گفت و راهنمايي اش كرد تا به نزد توليت آستان برود و ماجراي خود را با وي در ميان بگذارد.

رستم چنين كرد و ماجراي خود را تام و تمام براي توليت بازگو نمود. توليت نيز به او هبه اي داد و نامش را در دفتر شفا يافته ها ثبت كرد.

مشهدي رستم پس از شفا گرفتن از امام هشتم، سال هاي سال در مشهد و مجاورت آن امام رئوف زندگي كرد و تا پايان عمرش ديگر كسي نديد كه گدايي كند، يا از درد پا بنالد.


نام شفا يافته: مشهدي رستم سيستاني
اهل: سيستان
ساكن: مشهد
نوع بيماري: فلج پا
تاريخ شفا: روز سيزدهم ربيع الثاني ۱۳۳۵ قمري

مجله خانواده/ شماره ۴۷۸/ اول بهمن ۹۱/ حميدرضا سهيلي/ صفحه ۲۶

5 1 1 1 1 1 Rating 5.00 (1 Vote)
GRID LIST
موفقیت
گنج
طلاق
شوهرداری
ازدواج
Monday, 24 February 2020
الإثنين, ۲۹ جمادى الثانية ۱۴۴۱
دوشنبه, ۰۵ اسفند ۱۳۹۸

Please publish modules in offcanvas position.