افک در قرآن

 

از آیات بر می آید که به بعضی از خانواده رسول خدا(ص)نسبت فحشاء دادند و نسبت دهندگان چند نفر بوده و داستان را در میان مردم منتشر کرده و دست به دست گردانده اند، و نیز به دست می آید که بعضی از منافقین یا بیماردلان در اشاعه این داستان کمک کرده اند، چون به طور کلی اشاعه فحشاء در میان مؤمنین را دوست می داشتند،و لذا خدا این آیات را نازل کرده، و از رسول خدا(ص)دفاع فرمود.
 
قصه افک در قرآن 
 
منابع مقاله:
ترجمه المیزان ج 15 ، علامه طباطبایی ؛
 
ترجمه آیات 11 - 26
 
همانا آن گروه منافقان که به شما مسلمین بهتان بستند می پندارید ضرری به آبروی شما می رسدبلکه خیر و ثواب نیز خواهید یافت و هر یک از آنها به عقاب اعمال خود خواهند رسید و آن کس از منافقان که راس و منشا این بهتان بزرگ گشت هم او به عذابی سخت معذب خواهد شد(11).
 
آیا سزاوار این نبود که شما مؤمنان زن و مردتان چون از منافقان چنین بهتان و دروغها شنیدید حسن ظنتان درباره یکدیگر بیشتر شده و گویید این دروغی است آشکار؟!(12) .
 
چرا منافقان بر ادعای خود چهار شاهد اقامه نکردند پس در حالی که شاهد نیاوردند البته نزد خدامردمی دروغگویند(13).
 
و اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و عقبی شامل حال شما مؤمنان نبود به مجرد خوض در این گونه سخنان به شما عذاب سخت می رسید(14).
 
زیرا شما آن سخنان منافقان را از زبان یکدیگر تلقی کرده و حرفی بر زبان می گویید که علم به آن ندارید و این کار را سهل و کوچک می پندارید در صورتی که نزد خدا بسیار بزرگ است(15).
 
چرا به محض شنیدن این سخن نگفتید که هرگز ما را تکلم به این روا نیست؟خداوندا منزهی تو،این بهتان بزرگ و تهمت محض است(16).
 
خدا به شما مؤمنان موعظه می کند و زنهار دیگر اگر اهل ایمانید گرد این سخن نگردید(17).
 
و خدا آیات خود را برای شما بیان فرمود که او به حقایق امور و سرایر خلق دانا و به مصالح بندگان و نظام عالم آگاه است(18).
 
آنان که دوست می دارند که در میان اهل ایمان کار منکری را اشاعه و شهرت دهند آنها را در دنیاو آخرت عذاب دردناک خواهد بود و خدا می داند و شما نمی دانید(19).
 
و اگر فضل و رحمت خدا و رافت و مهربانی او شامل حال شما مؤمنان نبود در عقابتان عجله می کرد ولی او رؤوف و رحیم است(20).
 
ای کسانی که به خدا ایمان آورده اید مبادا پیروی شیطان کنید که هر کس قدم به قدم از پی شیطان رفت او به کار زشت و منکرش واداشت و اگر فضل و رحمت خدا نبود احدی از شما پاک و پاکیزه نمی شد و لیکن خدا هر کس را می خواهد منزه و پاک می کند که خدا شنوا و دانا است(21).
 
و نباید صاحبان ثروت و نعمت درباره خویشاوندان خود و مسکینان و مهاجران راه خدا از بخشش وانفاق کوتاهی کنند باید مؤمنان همیشه بلند همت بوده و نسبت به خلق عفو و گذشت پیشه کنند و از بدیهادرگذرند آیا دوست نمی دارید که خدا هم در حق شما مغفرت و احسان کند که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است(22).
 
کسانی که به زنان با ایمان عفیف بی خبر از کار بد، تهمت بستند محققا در دنیا و آخرت ملعون شدند و هم آنان به عذاب سخت معذب خواهند شد(23).
 
بترسید از روزی که زبان و دست و پای ایشان بر اعمال آنها گواهی دهد(24).
 
که در آن روز خدا حساب و کیفر آنها را تمام و کامل خواهد پرداخت(25).
 
زنان بد کار و ناپاک شایسته مردانی بدین صفتند و مردان زشتکار ناپاک شایسته زنانی بدین صفتندو بالعکس زنانی پاکیزه و نیکو لایق مردانی چنین و مردانی پاکیزه و نیکو لایق زنانی به همین گونه اند و این پاکیزگان از سخنان بهتان که ناپاکان درباره شان می گویند منزهند و از خدا به ایشان آمرزش می رسد ورزق آنها نیکو است(26).
بیان آیات (بیان آیات مربوط به داستان افک)
 
این آیات به داستان افک اشاره می کند، که اهل سنت آن را مربوط به عایشه ام المؤمنین دانسته اند، ولی شیعه آن را درباره ماریه قبطیه مادر ابراهیم معتقد است، همان ماریه که"مقوقس"پادشاه مصر او را به عنوان هدیه برای رسول خدا(ص) فرستاد، و هر دو حدیث - چه آن حدیثی که از سنی ها است و چه آن حدیثی که از شیعه هارسیده - خالی از اشکال نیست، که هم خودش و هم اشکالش در بحث روایتی خواهد آمد -ان شاء الله تعالی.
 
پس بهتر این است که به بحث پیرامون متن آیات پرداخته و به کلی فعلا از روایات صرف نظر کنیم، ولی در عین حال این نکته را باید مسلم بدانیم که افک مورد بحث مربوط به یکی از خانواده های رسول خدا(ص)بوده، حال یا همسرش و یا کنیز ام ولدش که شاید همین نکته هم به طور اشاره از جمله"و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم" استفاده شود و همچنین از آیات این داستان که می رساند مطلب در میان مسلمانان شهرت یافت، و سر و صدا به راه انداخت و اشارات دیگری که در آیات هست این معنا فهمیده می شود.
 
و از آیات بر می آید که به بعضی از خانواده رسول خدا(ص)نسبت فحشاء دادند و نسبت دهندگان چند نفر بوده و داستان را در میان مردم منتشر کرده و دست به دست گردانده اند، و نیز به دست می آید که بعضی از منافقین یا بیماردلان در اشاعه این داستان کمک کرده اند، چون به طور کلی اشاعه فحشاء در میان مؤمنین را دوست می داشتند،و لذا خدا این آیات را نازل کرده، و از رسول خدا(ص)دفاع فرمود.
 
"ان الذین جاءوا بالافک عصبة منکم..."
 
کلمه"افک" - به طوری که راغب گفته - به معنای مطلق دروغ است، و معنایش دراصل، هر چیزی است که از وجهه اصلی اش منحرف شود، وجهه ای که باید دارای آن باشد،مانند اعتقاد منحرف از حق به سوی باطل و عمل منحرف از صحت و پسندیدگی به سوی قباحت و زشتی، و کلام بر گشته از صدق به سوی کذب و در کلام خدای تعالی در همه این معانی و موارد استعمال شده (1).
 
و نیز راغب می گوید: کلمه"عصبه"به معنای جماعت دست به دست هم داده ومتعصب است (2).و بعضی (3) دیگر گفته اند: در عدد ده تا چهل استعمال می شود.
 
خطاب در آیه شریفه و آیات بعدی اش به مؤمنین است، آن مؤمنینی که ظاهر ایمان رادارند، چه اینکه واقعا هم ایمان داشته اند، یا منافق بوده اند و در دل مرض داشته اند، و اما قول بعضی (4) از مفسرین که گفته اند مخاطب به چهار خطاب اول، و یا تنها مخاطب به خطاب دوم و سوم و چهارم رسول خدا(ص)و آن زن و مرد متهم است صحیح نیست، زیرامستلزم تفکیک میان خطابهایی است که در ده آیه اول از آیات مورد بحث قرار دارند، چون بیشتر خطابهای مذکور که بیست و چند خطاب است متوجه عموم مؤمنین است، و با این حال بدون شک معنا ندارد چهار و یا سه خطاب اول آن، متوجه افراد معینی باشد.
 
بدتر از این حرف سخن بعضی (5) دیگر است که گفته اند: خطابهای چهارگانه و یا سه گانه ای که گفته شد، به مؤمنینی است که از این پیش آمد متاثر شده بودند، چون علاوه براینکه همان اشکال تفکیک در سیاق لازم می آید، گزاف گویی نیز هست، (چون نه وجهی برایش متصور است و نه دلیلی بر آن هست).
 
و معنای آیه این است که کسانی که این دروغ را تراشیدند - لام در کلمه"الافک" لام عهد است - جماعت معدودی از شما هستند، که با هم تبانی و ارتباط دارند.و این تعبیرخود اشاره است به اینکه در این تهمت توطئه ای در کار بوده، مبنی بر اینکه این دروغ رابتراشند، و آن را اشاعه هم بدهند، تا قداست و نزاهت رسول خدا(ص)را لکه دارساخته، و او را در میان مردم رسوا سازند.
 
پس معلوم شد که جمله مذکور فایده ای را افاده می کند و آن طور که بعضی (6) پنداشته و گفته اند از باب تسلیت رسول خدا(ص)، و یا تسلیت آن جناب و مؤمنین متاثر از این پیشامد نیست، چون سیاق با تسلیت سازگار نیست.
 
"لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم" - مقتضای اینکه گفتیم خطاب متوجه عموم مؤمنین است، و مراد از آن نفی شریت و اثبات خیریت این پیشامد است، این است که یکی از سعادتهای مجتمع صالح این است که اهل ضلالت و فساد در آن مجتمع شناخته شوند، تاجامعه نسبت به وضع آنها بصیرت پیدا کند، و برای اصلاح این اعضای فاسده دست به اقدام زند، مخصوصا در مجتمع دینی که سر و کارش با وحی آسمانی است، و در هر پیشامدی وحیی برآنان نازل می شود، و ایشان را موعظه و تذکر می دهد که چگونه از این پیشامد استفاده کنند، ودیگر نسبت به امور خود سهل انگاری و غفلت روا ندارند، بلکه در امر دین خود و هر مهم دیگرزندگیشان احتیاط کنند.
 
دلیل بر این معنا، جمله"لکل امری منهم ما اکتسب من الاثم"است، چون اثم عبارت است از آثار سوئی که بعد از گناه برای آدمی باقی می ماند، پس ظاهر جمله این است که آنهایی که این تهمت را زده بودند به آثار سوء عملشان شناخته می شوند، و از دیگران متمایزمی گردند و در نتیجه به جای اینکه رسول خدا(ص)را رسوا کنند خود مفتضح می شوند.
 
و اما قول مفسری (7) که گفته: مراد از"خیر بودن این پیشامد برای متهمین"، این است که خدا به خاطر این تهمت اجرشان می دهد، همچنان که مرتکبین آن را رسوا می کند، در صورتی درست است که خطاب در آیه متوجه خصوص متهمین باشد، و خواننده محترم در نظردارد که گفتیم چنین نیست.
 
"و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم"مفسرین (8) کلمه"کبره"را به معنای معظم تهمت معنا کرده اند، و ضمیر آن را به تهمت بر گردانده و گفته اند: معنایش این است: کسی که معظم این افک و مسؤولیت بیشتر آن را گردن گرفته باشد و از میان تهمت زنندگان از همه بیشتر آن را در میان مردم اشاعه داده باشد عذابی عظیم خواهد داشت.
 
"لو لا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین" این آیه توبیخ کسانی است که وقتی داستان افک را شنیدند آن را رد ننمودند، ومتهمین را اجل از چنین اتهامی ندانسته و نگفتند که این صرفا افترایی است آشکار.
 
جمله"ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم"از باب به کار بردن اسم ظاهر در جای ضمیر است، و اصل آن"و لو لا ظننتم بانفسکم"بوده و اگر اینطور نفرمود و آن طور فرمود برای این بود که بر علت حکم دلالت کند و بفهماند که صفت ایمان طبعا مؤمن را از فحشاء ومنکرات عملی و زبانی رادع و مانع است پس کسی که متصف به ایمان است باید به افراددیگری که چون او متصف به ایمان هستند ظن خیر داشته باشد، و درباره آنان بدون علم سخنی نگوید، زیرا همه اهل ایمان همچون شخص واحدی هستند که متصف به ایمان و لوازم و آثارآن است.
 
بنابر این، معنای آیه چنین می شود که چرا وقتی افک را شنیدید به جای اینکه نسبت به مؤمنین متهم، حسن ظن داشته باشید، به تراشنده افک، حسن ظن پیدا کردید و بدون علم درباره اهل ایمان سخنی گفتید؟.
 
و اینکه فرمود: "قالوا هذا افک مبین"معنایش این است که شما مؤمنین و مؤمنات که شنونده افک بودید نگفتید که این مطلب افک و دروغی است آشکار، با اینکه بر حسب قاعده دینی خبری که مخبر آن علمی بدان ندارد، و ادعائی که مدعی آن شاهدی بر آن ندارد، محکوم به کذب است، چه اینکه در واقع هم دروغ باشد، یا آنکه در واقع راست باشد، دلیل براین معنایی که ما کردیم جمله"فاذ لم یاتوا بالشهداء فاولئک عند الله هم الکاذبون"است، که می فرماید: وقتی مدعی، شاهد نیاورد، نزد خدا - شرعا - محکوم ست به دروغگویی.
 
"لو لا جاءوا علیه باربعة شهداء فاذ لم یاتوا بالشهداء فاولئک عند الله هم الکاذبون"یعنی اگر در آنچه می گویند و نسبت می دهند راستگو باشند، باید بر گفته خود شاهدبیاورند و شهود چهارگانه را که گفتیم شهود در زنا هستند حاضر سازند، پس وقتی شاهدنیاورند شرعا محکومند به کذب، برای اینکه ادعای بدون شاهد کذب است و افک.
 
"و لو لا فضل الله علیکم و رحمته فی الدنیا و الآخرة لمسکم فی ما افضتم فیه عذاب عظیم""افاضه"در حدیث به معنای سر و صدا راه انداختن و تعقیب کردن یک داستان است و اینکه فرمود: "اگر فضل خدا نبود..."عطف است بر جمله"لو لا اذ سمعتموه..."و درجمله مورد بحث بار دیگر به مؤمنین حمله شده است و اگر فضل و حمت خدا را مقید به دنیا وآخرت کرده برای این بوده که دلالت کند بر اینکه عذابی که در ذیل آیه می آید عذاب دنیا وآخرت(هر دو)است.
 
و معنای آیه این است که اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و آخرت متوجه شمانمی شد، به خاطر این خوض و تعقیبی که درباره داستان افک کردید، عذاب عظیمی در دنیاو آخرت به شما می رسید.
 
"اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم..."
 
ظرف"اذ"متعلق به جمله"افضتم"است.و تلقی قول، به معنای گرفتن و پذیرفتن سخنی است که به انسان القاء می کنند و اگر تلقی را مقید به السنة کرد، برای این بود که دلالت کند بر اینکه داستان افک صرف انتقال سخنی از زبانی به زبانی دیگر است، بدون اینکه درباره آن سخن، تدبر و تحقیقی به عمل آورند.
 
و بنابر این، اینکه فرمود: "و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم"از قبیل عطف تفسیری است که همان تلقی را تفسیر می کند.و باز اگر گفتن را مقید به دهانها کرد برای اشاره به این بود که قول عبارت است از گفتن بدون تحقیق و تبین قلبی، که جز دهانها ظرف و موطنی ندارد و از فکر و اندیشه و تحقیق سر چشمه نگرفته است.
 
و معنای آیه این است که شما بدون اینکه درباره آنچه شنیده اید تحقیقی کنید، و علمی به دست آورید، آن را پذیرفتید و در آن خوض کرده دهان به دهان گردانیدید و منتشر ساختید.
 
و اینکه فرمود: "و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم"معنایش این است که شما این رفتار خود را کاری ساده پنداشتید و حال آنکه نزد خدا کار بس عظیمی است، چون بهتان وافتراء است علاوه بر این بهتان به پیغمبر خدا(ص)است، چون شیوع افک درباره آن جناب در میان مردم باعث می شود که آن حضرت در جامعه رسوا گشته و امر دعوت دینی اش تباه شود.
 
"و لو لا اذ سمعتموه قلتم ما یکون لنا ان نتکلم بهذا، سبحانک هذا بهتان عظیم" این آیه عطف است بر آیه"لو لا اذ سمعتموه..."و در آن برای با رسوم به مؤمنین حمله شده، و ایشان را توبیخ می فرماید که چرا چنین نگفتید؟و کلمه"سبحانک"در این میان،کلمه ای است معترضه، و این از ادب قرآن کریم است که هر جا می خواهد کسی را منزه ازعیب معرفی کند، برای رعایت ادب نخست خدا را منزه می کند.
 
کلمه"بهتان"به معنای افتراء است، و اگر آن را بهتان نامیده اند، چون شخص موردافتراء را مبهوت می کند که یا للعجب من کی چنین حرفی را زده و یا چنین کاری راکرده ام؟و اگر آن را بهتانی عظیم خوانده، بدین جهت بوده که تهمت مربوط به ناموس، آن هم ناموس متعلق به رسول خدا(ص)بوده.و بهتان بودنش بدین سبب بوده که اخباری بدون علم و ادعایی بدون شاهد بوده، آن شاهدی که شرحش در ذیل جمله"فاذ لم یاتوابالشهداء فاولئک عند الله هم الکاذبون"گذشت.و معنای آیه روشن است.
 
"یعظکم الله ان تعود و المثله ابدا...و الله علیم حکیم"این دو آیه اندرز می دهد که تا ابد چنین عملی را تکرار نکنند.و معنای دو آیه روشن است.
 
"ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا..."اگر این آیه با آیات راجع به افک نازل شده باشد و متصل به آنها باشد و مربوط به نسبت زنا به مردم دادن و شاهد نیاوردن باشد، قهرا مضمونش تهدید تهمت زنندگان است،چون افک از مصادیق فاحشه است، و اشاعه آن در میان مؤمنین به خاطر این بوده که دوست می داشتند عمل زشت و هر فاحشه ای در بین مؤمنین شیوع یابد.
 
پس مقصود از"فاحشه"مطلق فحشاء است، چون زنا و قذف و امثال آن، و دوست داشتن اینکه فحشاء و قذف در میان مؤمنین شیوع پیدا کند، خود مستوجب عذاب الیم در دنیا وآخرت برای دوست دارنده است.
 
و بنابر این، دیگر علت ندارد که ما عذاب در دنیا را حمل بر حد کنیم، چون دوست داشتن شیوع گناه در میان مؤمنین حد نمی آورد، بله اگر لام در"الفاحشة"را برای عهدبدانیم، و مراد از فاحشه را هم قذف تنها بگیریم، و حب شیوع را کنایه از قصد شیوع و خوض و دهن به دهن گرداندن قذف بدانیم، در آن صورت ممکن است عذاب را حمل بر حد کرد.ولی سیاق با آن نمی سازد.
 
علاوه بر این قذف به مجرد ارتکاب حد می آورد، و جهت ندارد که ما آن را مقید به قصد شیوع کنیم، و نکته ای هم که موجب این کار باشد در بین نیست.
 
"و الله یعلم و انتم لا تعلمون"
 
- این جمله تاکید و بزرگ داشت عملی است که موجب سخط و عذاب خدا است، هر چند مردم از بزرگی آن بی خبر باشند.
 
"و لو لا فضل الله علیکم و رحمته"
 
این جمله تکرار همان امتنانی است که قبلا هم یادآور شده بود، و معنایش روشن است.
 
"یا ایها الذین آمنوا لا تتبعوا خطوات الشیطان و من یتبع خطوات الشیطان فانه یامر بالفحشاء و المنکر"تفسیر این آیه در ذیل آیه 208 از سوره بقره در جلد دوم این کتاب گذشت.
 
"و لو لا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ابدا..."
 
در این آیه باز هم به یاد آوری امتنان به فضل و رحمت بازگشت شده و این اهتمام خود مؤید این احتمال است که افک مورد بحث در آیه مربوط به رسول خدا(ص) بوده، و اهتمام به خاطر احترامی است که آن جناب نزد خدای سبحان داشته است.
 
در این آیه که برای بار سوم امتنان به فضل و رحمت یادآوری می شود، جواب لو لا راآورده، و فرموده اگر فضل و رحمت خدا به شما نبود هیچ یک از شما ابدا تزکیه و پاک نمی شدو این معنایی است که عقل هم بر آن دلالت دارد، چون افاضه کننده خیر و سعادت تنها خدای سبحان است، و تعلیم قرآنی نیز آن را افاده می کند، همچنان که در جای دیگر فرموده:
 
"بیدک الخیر (9) - خیر تنها به دست تو است"و نیز فرموده: "ما اصابک من حسنة فمن الله (10) -آنچه خیر به تو می رسد از خدا است".
 
و اینکه فرموده: "و لکن الله یزکی من یشاء و الله سمیع علیم"اعراض از مطالب قبلی است، و حاصلش این است که خدای تعالی هر که را بخواهد تزکیه می کند.پس امر منوط به مشیت او است، و مشیت او تنها به تزکیه کسی تعلق می گیرد که استعداد آن را داشته، و به زبان استعداد آن را درخواست کند، که جمله"و الله سمیع علیم"اشاره به همین درخواست به زبان استعداد است، یعنی، خدا شنوای خواسته کسی است که تزکیه را به زبان استعداددرخواست کند، و دانا به حال کسی است که استعداد تزکیه را دارد.
 
"و لا یاتل اولوا الفضل منکم و السعة ان یؤتوا اولی القربی و المساکین و المهاجرین فی سبیل الله..."
 
کلمه"ایتلاء"به معنای تقصیر و ترک و سوگند است، و هر سه معنا با هم تناسب دارند، و معنای آیه این است که صاحبان فضل و سعه یعنی توانگران از شما نباید در دادن اموال خود به خویشاوندان و مساکین و مهاجرین در راه خدا کوتاهی کنند.و یا معنایش این است که توانگران چنین کاری را ترک نکنند و یا این است که توانگران هیچ وقت سوگندنخورند که دیگر به نامبردگان چیزی نمی دهیم، "و لیعفوا عنهم و لیصفحوا - اگر هم ازنامبردگان عمل ناملایمی دیدند صرف نظر کنند، و ببخشایند".آنگاه توانگران را تحریک نموده و می فرماید: "ا لا تحبون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم - مگر دوست نمی دارید که خدا هم بر شما ببخشاید؟و خدا آمرزنده و مهربان است".
 
در این آیه بنا به فرضی که با آیات افک نازل شده و متصل به آنها باشد، لالت براین معنا است که یکی از مؤمنین تصمیم گرفته بوده که احسان همیشه خود را از کسانی که مرتکب افک شده اند قطع کند، و خدای تعالی او را از این عمل نهی کرده، و سفارش اکیدفرموده که همچنان احسان خود را ادامه دهد، که باز هم بیانی در این باره خواهد آمد.
 
"ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الآخرة و لهم عذاب عظیم"
 
اینکه از مؤمنات سه صفت را بر شمرده، به منظور دلالت بر عظمت معصیت بوده، چون صفت شوهر داشتن و عفت و غفلت و ایمان هر یک سبب تامی هستند برای اینکه نسبت زنا راظلم، و نسبت دهنده را ظالم و متهم بی گناه را مظلوم جلوه دهند، تا چه رسد به اینکه همه آن صفات با هم جمع باشند، یعنی زن متهم به زنا، هم شوهردار باشد، هم عفیف، هم با ایمان،و هم غافل از چنین نسبت که در این صورت نسبت زنا به او دادن ظلمی بزرگتر، و گناهی عظیم تر خواهد بود، و کیفرش لعنت در دنیا و آخرت، و عذاب عظیم خواهد بود، ولی این آیه شریفه هر چند که در جمله آیات افک نازل شده باشد مضمونش عام است، و تنها مربوط به خصوص داستان افک به خانواده رسالت نیست، هر چند که سبب نزولش آن داستان باشد.
 
"یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون".
 
ظرف"یوم"متعلق است به عذاب عظیم در آیه قبل.
 
و مراد از جمله"ما کانوا یعملون"به مقتضای اطلاقی که دارد مطلق اعمال زشت است، - همچنان که دیگران هم گفته اند - نه خصوص نسبت های زشت و ناروا تا شهادت زبان و دست و پا شهادت به عمل رمی و نسبت ناروا باشد پس مقصود از شهادت، شهادت اعضای بدن بر گناهان و همه معاصی است، البته هر عضوی به آن گناهی شهادت می دهدکه مناسب با خود او است، پس گناه اگر از سنخ گفتار باشد، مانند قذف(نسبت زنا دادن)،دروغ، غیبت و امثال آن روز قیامت زبانها به آن شهادت می دهند، و هر چه از قبیل افعال باشد، همچون سرقت و راه رفتن برای سخن چینی و سعایت و امثال آن، بقیه اعضاء بدان گواهی می دهند و چون بیشتر گناهان به وسیله دست و پا انجام می شود از این رو آن دو را نام برده.
 
و در حقیقت شاهد بر هر عملی خود آن عضوی است که عمل از او سرزده همچنان که آیه"شهد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما کانوا یعملون" (11) و آیه"ان السمع و البصرو الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا" (12) و آیه"الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهدارجلهم بما کانوا یکسبون" (13) نیز به این معنا اشاره دارند، و به زودی بحث جداگانه ای درباره شهادت اعضاء در روز قیامت در تفسیر سوره"حم سجده"ان شاء الله تعالی خواهد آمد.
 
"یومئذ یوفیهم الله دینهم الحق، و یعلمون ان الله هو الحق المبین"
 
مراد از"دین"جزاء است، همچنان که در جمله"مالک یوم الدین" (14) نیز به همین معنا است، و کلمه"یوفیه"به معنای اداء و پرداختن چیزی است به تمام و کمال.و معنای این آیه است که در روز قیامت خداوند پاداش و کیفر حق آنان را به تمام و کمال می دهد، وآن وقت می فهمند که خدا حق مبین است.
 
این از نظر اتصال آیه به ما قبل، و وقوعش در سیاق آیات قبلی بود، و اگر نه از نظراینکه خودش آیه ای است مستقل، ممکن است بگوییم: مراد از"دین"، آن معنایی است که مرادف با کلمه"ملت و کیش"است، یعنی سنت زندگی که در این صورت آیه شریفه در مقام بیان معنایی عالی خواهد بود، و آن این است که روز قیامت حقایق برای بشر ظهور پیدامی کند، و این معنا با جمله"و یعلمون ان الله هو الحق المبین"سازگارتر است.
 
این آیه از غرر و آیات برجسته قرآنی است، که معرفت خدای را تفسیر می کند، چون جمله"و یعلمون ان الله هو الحق المبین"خبر می دهد که حق به هیچ وجه از وجوه و به هیچ تقدیری از تقادیر، سترت و خفاء ندارد و بدیهی ترین بدیهیات است که جهل به آن تعلق نمی گیرد، ولی بسیار می شود که یک امر بدیهی مورد غفلت قرار می گیرد، پس علم به خدای تعالی معنایش دانستن امری مجهول نیست، بلکه معنایش ارتفاع غفلت از درک او است، که بسا از این ارتفاع غفلت به علم و معرفت تعبیر می شود، و می گویند فلانی معرفت به خدا داردو خداشناس است که معنای واقعی اش این است که فلانی از خدا غافل نیست، و همین معنایی است که روز قیامت برای همه دست می دهد، و می فهمند که خدا حق مبین و آشکاراست، (چون در قیامت دیگر عواملی برای غفلت نیست).
 
و به مثل این معنا، آیه"لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید" (15) اشاره می فرماید.
 
"الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات..."
 
اینکه در ذیل این آیه فرموده: "اولئک مبرؤن مما یقولون"دلیل است بر اینکه مراد از"خبیثات و خبیثین"و"طیبات و طیبین"، مردان و زنان متصف به خباثت و طهارتند.
 
بنابر این، آیه متمم آیات افک و متصل به آنها و در سیاق مشارک با آنها است.و این آیه عام است، و از جهت الفاظ هیچ مخصصی ندارد.
 
پس مراد از طیب و طهارتی که باعث می شود از آنچه مردم درباره ایشان می گویندمبراء باشند، به طوری که از آیات سابق فهمیده می شود همان معنایی است که اتصاف به ایمان و احصان مقتضی آن است.پس مؤمنین و مؤمنات با احصان، طیبین و طیباتند، و هریک مختص به دیگری است، و ایشان به حکم ایمان و احصان شرعا از نسبت های ناروایی که شاهدی بر آن اقامه نشود مبرا هستند، و از جهت ایمانی که دارند محکوم به مغفرتند،همچنان که فرموده: "و آمنوا به یغفر لکم من ذنوبکم" (16) و نیز به همان جهت رزق کریمی خواهند داشت.و آن رزق کریم همان حیات طیب در دنیا و آخرت، و اجر نیکوی آخرت است، که در آیه"من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون" (17) بدان نوید داده است.
 
و مراد از خبیث در خبیثین و خبیثات که غیر از مؤمنین هستند این است که حالتی پلید دارند، و به خاطر کفر وضعی ناخوشایند به خود می گیرند.و اگر زنان خبیث را به مردان خبیث، و مردان خبیث را به زنان خبیث اختصاص داده، به خاطر هم جنسی و هم سنخی است، و در نتیجه اینگونه افراد از تلبس به فحشاء مبراء نیستند، - البته صرف این اختصاص،حکم به تلبس و اتصاف نیست - .
 
پس از آنچه گذشت چند نکته روشن گردید:
 
اول اینکه: آیه شریفه از نظر لفظ عام است و مؤمنین را برای همیشه به پاکی توصیف می کند، هر چند که سبب نزولش موردی خاص باشد.
 
دوم اینکه: دلالت دارد بر اینکه مؤمنین شرعا محکوم به براءتند از آنچه که به ایشان نسبت بدهند و اقامه بینه نکنند.
 
سوم اینکه: دلالت دارد بر اینکه مؤمنین همه محکوم به مغفرت و رزق کریمند.و همه اینها البته حکم ظاهری است، ظاهر حال مؤمنین چنین، و ظاهر حال کفار بر خلاف این است، چون مؤمنین نزد خدا محترمند.
بحث روایتی(روایتی مفصل از"الدر المنثور"در باره نزول آیات مربوط ب
 ه افک در باره عائشه)
 
در الدر المنثور است که عبد الرزاق، احمد، بخاری، عبد بن حمید، مسلم، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه و بیهقی(در کتاب شعب)همگی از عایشه روایت کرده اند که گفت: رسول خدا(ص)همواره وقتی می خواست به سفری برود در میان همسرانش قرعه می انداخت، و قرعه به نام هر کس بیرون می شد او را با خود به سفر می برد.
 
در سفری در میان ما قرعه انداخت، قرعه به نام من در آمد.و من با رسول خدا(ص)
 
به سفر رفتم، و سفر سفر جنگ بود.و این در هنگامی بود که دستور حجاب نازل شده بود، و مرا به همین جهت همواره در هودجی سوار می کردند، و در همان هودج نیز منزل می کردم.همچنان می رفتیم تا رسول خدا(ص)از جنگ فارغ شد و برگشت.
 
همین که نزدیکیهای مدینه رسیدیم، شبی منادی ندای کوچ داد که سوار شوید.من برخاستم و از لشگرگاه گذشتم، تا قضای حاجت کنم.بعد از قضای حاجت به محل رحل خودبرگشتم.پس ناگاه متوجه شدم که گلوبندم که از مهره های یمانی بود پاره شده و افتاده، به دنبال آن می گشتم و جستجوی گلوبند باعث شد که درنگ کنم و مامورین هودج من هودجم را بلند کرده بالای شتر من گذاشتند، به خیال اینکه من در هودجم، (خواهی گفت چطور بودن و نبودن یک زن در هودج را نمی فهمیدند؟جواب این است که در آن ایام زنها خیلی کم گوشت و سبک بودند، چون غذایشان قوت لایموت بود)، لذا مامورین از سبکی هودج تعجب نکردند، علاوه بر این من زنی نورس بودم به هر حال شتر را هی کردند و رفتند.و من در این میان گلوبندم را پیدا کردم اما من وقتی گلوبندم را یافتم که کاروان رفته بود.من خود را به محل کاروان، و آن محلی که خودم منزل کرده بودم رسانیده قدری ایستادم، شاید به جستجوی من برگردند، ولی همین طور که نشسته بودم خوابم برد.
 
از سوی دیگر صفوان بن معطل سلمی ذکرانی که مامور بود از عقب لشکر حرکت کند هنگام صبح بدانجا که من خوابیده بودم رسید و از دور شبح انسانی دید، نزدیک آمد و مراشناخت، چون قبل از دستور حجاب مرا دیده بود وقتی مرا شناخت استرجاع گفت و من به صدای او که می گفت: "انا لله و انا الیه راجعون"بیدار شدم، و صورت خود را پوشاندم، به خدا سوگند که غیر از همین استرجاع دیگر حتی یک کلمه با من حرف نزد، و من نیز از او جزهمان استرجاع را نشنیدم.پس شتر خود را خوابانید و من سوار شدم.سپس به راه افتاد تا به لشگرگاه رسیدیم، و آن منزلی بود کنار نحر ظهیرة و این قضیه باعث شد که عده ای درباره من سخنانی بگویند و هلاک شوند.
 
و آن کسی که این تهمت را درست کرد عبد الله بن ابی بن سلول بود.پس به مدینه آمدیم و من از روزی که وارد شدیم تا مدت یک ماه مریض شدم مردم دنبال حرف تهمت زنندگان را گرفته بودند، و سر و صدا به راه افتاده بود، در حالی که من از جریان به کلی بی خبر بودم.تنها چیزی که مرا در آن ایام به شک می انداخت این بود که من هیچ وقت به مثل آن ایامی که مریض بودم از رسول خدا(ص)لطف ندیدم. همواره بر من واردمی شد و سلام می کرد، و می پرسید چطوری؟و این مایه تعجب و شک من می شد.ولی به شری که پیش آمده بود پی نمی بردم، تا بعد از آنکه نقاهت یافته از خانه بیرون آمدم، در حالی که ام مسطح هم جهت رفع حاجت با من بیرون آمده بود تا به مناصع برود.ومناصع محل رفع حاجت بود، که زنان جز در شبها از این شب تا شب دیگر بدانجا نمی رفتند واین قبل از رسم شدن مستراح در خانه ها بود، تا آن روز به رسم عرب قدیم برای قضای حاجت به گودالها می رفتیم و از اینکه در خانه مستراح بسازیم ناراحت و متاذی بودیم.
 
پس من و ام مسطح از در خانه بیرون شده لباس خود را بلند کردیم که بنشینیم، ام مسطح پایش به جامه اش گیر کرد و افتاد، و گفت: هلاک باد مسطح، من گفتم: این چه حرف بدی بود که زدی، به مردی که در جنگ بدر شرکت کرده بد می گویی؟گفت: ای خانم! مگر نشنیده ای که چه حرفهایی می زند؟گفتم: نه، مگر چه می گوید؟آنگاه شروع کرد داستان اهل افک را نقل کردن که از شنیدن آن مرضم بدتر شد.
 
و همین که به خانه برگشتم رسول خدا(ص)به دیدنم آمد و بر من سلام کرد و پرسید چطوری؟گفتم: اجازه می دهی به سراغ پدر و مادرم بروم؟ - می گوید: من از این اجازه خواستن این منظور را داشتم که از پدر و مادرم داستان افک را بشنوم، - آنگاه می گوید: رسول خدا(ص)به من اجازه داد.پس به خانه پدر و مادرم رفتم، وبه مادرم گفتم: ای مادر مردم چه می گویند؟گفت: دخترم ناراحت مباش کمتر زنی زیباپیدا می شود که نزد شوهرش محبوب باشد و با داشتن چند هوو حرفی دنبالش نزنند، گفتم:
 
سبحان الله مردم این طور می گویند؟پس گریه مرا گرفت و آن شب تا صبح گریستم ونتوانستم از اشکم خودداری کنم و خواب به چشمم نیامد، تا صبح شد و من هنوزمی گریستم.
 
رسول خدا(ص)علی بن ابیطالب و اسامة بن زید را خواست و باایشان درباره جدایی از همسرش گفتگو و مشورت کرد، اسامه چون از براءت خانواده اوآگاهی داشت، و چون نسبت به خانواده او خیرخواه بود گفت: یا رسول الله همسرت را داشته باش که ما جز خیر سابقه ای از ایشان نداریم، و اما علی بن ابیطالب گفت: یا رسول الله(ص) خدا که تو را در مضیقه نگذاشته و قحطی زن هم نیست علاوه بر این ازکنیز او اگر بپرسی تو را تصدیق می کند پس رسول خدا(ص)دستور داد بریرة بیاید، چون آمد حضرت پرسید: ای بریرة آیا چیزی که مایه شک و شبهه ات باشد از عایشه دیده ای؟گفت: نه به آن خدایی که تو را به حق مبعوث کرده من از او هیچ سابقه سویی ندارم، جز اینکه او جوان است، و خوابش سنگین، بارها شده که برای خانه خمیر می کند وهمان جا خوابش می برد، تا آنکه حیوانات اهلی می آیند و خمیر را می خورند.
 
پس رسول خدا(ص)بر خاسته درباره عبد الله بن ابی استعذار (18) نمود، و درمنبر فرمود: ای گروه مسلمانان!کیست که اگر من مردی را که شرش به اهل بیت من رسیده کیفر کنم عذر مرا بفهمد و مرا ملامت نکند؟چون به خدا سوگند من جز خیر هیچ سابقه ای ازهمسرم ندارم و این تهمت را درباره مردی زده اید که جز خیر سابقه ای از او نیز ندارم، او هیچ وقت بدون من وارد خانه من نمی شد.
 
پس سعد بن معاذ انصاری برخاست و عرض کرد: من راحتت می کنم، اگر از اوس باشد گردنش را می زنم، و اگر از برادران ما یعنی بنی خزرج باشد هر امری بفرمایی اطاعت می کنم، سعد بن عباده که رئیس خزرج بود و قبلا مردی صالح بود آن روز دچارحمیت و تعصب شده، از جا برخاست و به سعد گفت: به خدا سوگند دروغ گفتی، و تو او رانمی کشی، و نمی توانی بکشی، پس از وی اسید بن حضیر پسر عموی سعد برخاست و به سعدبن عباده گفت: تو دروغ می گویی، چون مردی منافق هستی، و از منافقین دفاع می کنی، پس دو قبیله اوس و خزرج از جای برخاسته به هیجان آمدند، و تصمیم گرفتند که با هم بجنگند درهمه این احوال رسول خدا(ص)بر فراز منبر ایستاده بود، و مردم را مرتب آرام می کرد، تا همه ساکت شدند و آن جناب هم سکوت کرد.
 
من آن روز مرتب گریه می کردم و اشکم بند نمی آمد، و چشمم به خواب نرفت، پدر ومادرم نزدم آمدند، و دیدند که دو شب و یک روز است که کارم گریه شده، ترسیدند که ازگریه جگرم شکافته شود.هنگامی که آن دو نشسته بودند و من همچنین گریه می کردم، زنی از انصار اجازه خواست و وارد شد و او هم با گریه مرا کمک کرد، در این بین ناگهان رسول خدا(ص)وارد شد و نشست و تا آن روز هرگز آن جناب نزد من نمی نشست، وبه من همان حرفهایی را زد که قبلا می زد.
 
این را هم بگویم که یک ماه بود وحی بر آن جناب نازل نشده و درباره گرفتاری من از غیب دستوری نرسیده بود پس رسول خدا(ص)وقتی می نشست تشهدخواند، و سپس فرمود: اما بعد، ای عایشه به من چنین و چنان رسیده، اگر تو از این تهمت ها مبری باشی که خدا در براءت تو آیه قرآنی می فرستد، و اگر گنهکار باشی باید استغفار کنی و به خدا توبه ببری، که بنده خدا وقتی به گناه خود اعتراف کند، و آنگاه توبه نماید، خدا توبه اش را می پذیردبعد از آنکه سخنان رسول خدا(ص)تمام شد ناگهان اشکم خشک شد، و دیگر قطره ای اشک نیامد، من به پدرم گفتم پاسخ رسول خدا(ص)رابده گفت: به خدا سوگند نمی دانم چه بگویم به مادرم گفتم: جواب رسول خدا(ص) را بده گفت: به خدا سوگند نمی فهمم چه بگویم.
 
و خودم در حالی که دختری نورس بودم و قرآن زیاد نمی دانستم، گفتم: من به خداسوگند می دانستم که شما این جریان را شنیده اید، و در دلهایتان جای گرفته، و آن راپذیرفته اید، لذا اگر بگویم من بری و بی گناهم، و خدا می داند که بری از چنین تهمتی هستم، تصدیقم نمی کنید، و اگر اعتراف کنم، به کاری اعتراف کرده ام که به خدا سوگندنکرده ام، ولی شما تصدیقم نمی کنید.و به خدا سوگند مثالی برای خودم و شما سراغ ندارم الاکلام پدر یوسف(ع)که گفت: "فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون"آنگاه روی گردانیده در بسترم خوابیدم، در حالی که از خود خاطر جمع بودم، و می دانستم که خدامرا تبرئه می کند، ولی احتمال نمی دادم که درباره من وحیی بفرستد، که تا قیامت بخوانند، چون خود را حقیرتر از آن می دانستم که خدا درباره ام آیه ای از قرآن بفرستد که تلاوت شود، بلکه امیدوار بودم رسول خدا(ص) رؤیایی ببیند، و به این وسیله تبرئه شوم.
 
سپس می گوید: به خدا سوگند رسول خدا(ص)تصمیم به برخاستن نگرفته بود، واحدی از حضار هم از جای خود برنخاسته بودند که وحی بر او نازل شد، و همان حالت بیهوشی که همواره در هنگام وحی به او دست می داد دست داد و از شدت امر عرقی مانند دانه های مروارید از او سرازیر شد، با اینکه آن روز روز سردی بود.همین که حالت وحی تمام شد به خود آمد، در حالی که می خندید و اولین کلمه ای که گفت این بود که: ای عایشه بشارت باد تو را که خداوند تو را تبرئه کرد.مادرم گفت: برخیز و بنشین.گفتم به خدابر نمی خیزم و جز خدا کسی را سپاس نمی گویم، آنگاه آیه"ان الذین جاءوا بالافک عصبة منکم"و ده آیه بعد از آن را نازل فرمود.
 
و بعد از آنکه خداوند این آیات را در براءتم نازل فرمود، ابو بکر که همواره به مسطح بن اثاثه به خاطر فقر و خویشاوندیش کمک می کرد، گفت: به خدا سوگند دیگر من به مسطح هیچ کمکی نمی کنم، زیرا درباره دخترم عایشه چنین بلوایی به راه انداخت، خدای تعالی دررد او این آیه را فرستاد: "و لا یاتل اولوا الفضل منکم و السعة ان یؤتوا اولی القربی و المساکین...رحیم"پس ابو بکر گفت: به خدا سوگند من دوست دارم که خدا مرا بیامرزد، پس رفتارخود را درباره مسطح دوباره از سر گرفت، و به او انفاق کرد و گفت: به خدا تا ابد از انفاق به او دریغ نمی کنم.
 
عایشه می گوید: رسول خدا(ص)از زینت دختر جحش از وضع من پرسید، و فرمود: ای زینت تو چه می دانی و چه دیده ای؟گفت یا رسول الله(ص)
 
چشم و گوشم از این جریان بی خبر است، و من جز خیر از او چیزی ندیده ام، با اینکه زینب از میان همسران رسول خدا(ص)تنها کسی بود که با من تکبر می کرد وخداوند او را با ورع و تقوی عصمت داد، و خواهرش حمنه که چنین تقوایی نداشت، و با اوستیز می کرد، جزو اصحاب افک شد، و هلاک گشت (19).
 
مؤلف: این روایت به طرقی دیگر نیز از عایشه، از عمر، ابن عباس، ابو هریره، ابوالیسر انصاری، ام رومان مادر عایشه، و دیگران نقل شده، و با این روایت مقداری اختلاف دارد.
 
و در آن آمده که منظور از"الذین جاءوا بالافک"عبد الله بن ابی بن سلول، و مسطح بن اثاثه(که از اصحاب بدر و از سابقین اولین از مهاجرین است)، و حسان بن ثابت و حمنه خواهر زینب همسر رسول خدا(ص)بودند.
 
و نیز در آن آمده که رسول خدا(ص)بعد از نزول آیات افک، ایشان راخواست، و بر آنان حد جاری ساخت، چیزی که هست عبد الله بن ابی را دو بار حد زد، برای اینکه کسی که همسر رسول خدا(ص)را نسبت زنا بدهد دو حد دارد (20).
 
و در این روایت که با هم قریب المضمون می باشند در جریان قصه از چند جهت اشکال است:
 
جهت اول اینکه: از خلال این روایات برمی آید که رسول خدا(ص) درباره عایشه سوء ظن پیدا کرده بود، مثلا یک جای روایات آمده که حال آن جناب نسبت به عایشه در ایام مرضش تغییر یافته بود، تا آیات تبرئه نازل شد، جای دیگر آمده که عایشه گفت: بحمد الله نه به حمد تو، و در بعضی از روایات آمده که رسول خدا(ص)به پدرش دستور داد برو و به عایشه بشارت بده، ابو بکر وقتی بشارت را داد گفت بحمدالله نه به حمد صاحبت که تو را فرستاده، و مقصودش رسول خدا(ص)بوده، ودر جای دیگر روایات آمده که وقتی رسول خدا(ص)او را نصیحت می کرد که اگر واقعا این کار را کرده ای توبه کن، زنی جلو در خانه نشسته بود، عایشه گفت از این زن خجالت نمی کشی که برود و شنیده های خود را بازگو کند؟و معلوم است که این جور حرف زدن با رسول خدا(ص)، - که منظور در همه آنها اهانت و اعتراض است - وقتی از عایشه سر می زند که رسول خدا(ص)را در امر خود دچار سوء ظن ببیند، علاوه بر این در روایت عمر تصریح شده که گفت: در قلب رسول خدا(ص) از آنچه می گفتند سوء ظنی پیدا شده بود.
 
و کوتاه سخن اینکه دلالت عموم روایات بر سوء ظن رسول خدا(ص) نسبت به عایشه جای هیچ حرفی نیست، و حال آنکه رسول خدا(ص)اجل ازاین سوء ظن است و چطور نباشد؟با اینکه خدای تعالی سایر مردم را از این سوء ظن توبیخ نموده و فرمود: "چرا وقتی مؤمنین و مؤمنات این را شنیدند حسن ظن به یکدیگر از خود نشان ندادند، و نگفتند که این افترایی است آشکار؟"، و وقتی حسن ظن به مؤمنین از لوازم ایمان باشد، رسول خدا(ص)سزاوارتر به آن است، و سزاوارتر از اجتناب از سوء ظن است که خود یکی از گناهان می باشد و مقام نبوت و عصمت الهی او با چنین گناهی نمی سازد.
 
علاوه بر این قرآن کریم تصریح کرده به اینکه رسول خدا(ص)دارای حسن ظن به مؤمنین است و فرموده:
 
"و منهم الذین یؤذون النبی و یقولون هو اذن قل اذن خیر لکم، یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین، و رحمة للذین آمنوا منکم، و الذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم" (21).
 
از این هم که بگذریم اصولا اگر بنا باشد گناهانی چون زنا در خانواده پیغمبر نیز راه پیدا کند، مایه تنفر دلها از او شده و دعوت او لغو می گردد، و بر خدا لازم است که خاندان اورا از چنین گناهانی حفظ فرماید، و این حجت و دلیل عقلی عفت زنان آن جناب را به حسب واقع ثابت می کند، نه عفت ظاهری را فقط، و با اینکه عقل همه ما این معنا را درک می کند،چطور رسول خدا(ص)آن را درک نکرده و نسبت به همسر خود دچار تردیدمی شود.
 
جهت دوم اینکه: آنچه از روایات بر می آید این است که داستان افک از روزی که سازندگان آن آن را به راه انداختند، تا روزی که به همین جرم تازیانه خوردند، بیش از یک ماه طول کشیده، و با اینکه حکم قذف در اسلام معلوم بوده، که هر کس شخصی را قذف کند و شاهد نیاورد باید تازیانه بخورد، و شخص متهم تبرئه شود، با این حال چرا رسول خدا(ص) بیش از یک ماه حکم خدا را در حق قذف کنندگان جاری نکرد و منتظر وحی ماند تا دستوری در امر عایشه برسد و در نتیجه این مسامحه، قضیه دهان به دهان بگردد ومسافران از اینجا به آنجا بکشانند و کار به جایی برسد که دیگر وصله بر ندارد؟ مگر آیه شریفه غیر آن حکم ظاهری چیز زایدی آورد؟وحیی هم که آمد همان را بیان کرد که آیه قذف بیان کرده بود که مقذوف به حکم ظاهری شرعی براءت دارد.
 
و اگر بگویی که آیات مربوط به افک چیز زایدی بیان کرد، و آن طهارت واقعی عایشه، و براءت نفس الامری او است، و آیه قذف این را نمی رسانید، و شاید انتظار رسول خدا(ص) برای همین بوده که آیه ای نازل شود، و بی گناهی عایشه را به حسب واقع بیان کند.
 
در جواب می گوییم هیچ یک از آیات شانزده گانه افک دلالتی بر براءت واقعی ندارد، تنها حجت عقلیه ای که گذشت که باید خانواده های انبیاء از لوث فحشاء پاک باشندآن را افاده می کند.
 
و اما آیات ده گانه اول، که در آن شائبه اختصاصی هست، روشن ترین آنها در دلالت بر براءت عایشه آیه"لو لا جاءوا علیه باربعة شهداء، فاذ لم یاتوا بالشهداء فاولئک عند الله هم الکاذبون"است، که در آن استدلال شده بر دروغگویی اصحاب افک، به اینکه شاهدنیاورده اند، و معلوم است که شاهد نیاوردن دلیل بر براءت ظاهری، یعنی حکم شرعی به براءت است، نه براءت واقعی، چون پر واضح است که بین شاهد نیاوردن و براءت واقعی حتی ذره ای هم ملازمه نیست.
 
و اما آیات شش گانه اخیر که حکم به براءت طیبین و طیبات می کند، حکم عامی است که در لفظ آن مخصصی نیامده و در نتیجه شامل عموم طیبین و طیبات می شود و براءتی که اثبات می کند در بین عموم آنان مشترک است، و این نیز واضح است که براءت عموم مقذوفین(البته در قذفی که اقامه شهود نشده باشد)با حکم ظاهری شرعی مناسب است نه بابراءت واقعی.
 
پس حق مطلب این است که هیچ گریزی از این اشکال نیست، مگر اینکه کسی بگوید: آیه قذف قبل از داستان افک نازل نشده بوده، بلکه بعد از آن نازل شده، و علت توقف رسول خدا(ص)هم این بوده که حکم این پیش آمد و نظایر آن در اسلام نازل نشده بوده، و رسول خدا(ص)منتظر حکم آسمانی آن بوده.
 
و از جمله روشن ترین ادله بر نادرستی این روایت این است که رسول خدا(ص) در مسجد از مردم درباره شخص قاذف استعذار کرد(یعنی فرمود: شر او را از من دورکنید به طوری که ملامتی متوجه من نشود)و سعد بن معاذ آن پاسخ را داد، و سعد بن عباده با اومجادله کرد، و سر انجام در میان اوس و خزرج اختلاف افتاد.
 
و در روایت عمر آمده که بعد از ذکر اختلاف مزبور، این گفت: یا للاوس و آن گفت: یا للخزرج، پس این دو قبیله دست به سنگ و کفش زده به تلاطم در آمدند، تا آخرحدیث، و اگر آیه قذف قبلا نازل شده بود، و حکم حد قاذف معلوم گشته بود، سعد بن معاذپاسخ نمی داد که من او را می کشم، بلکه او و همه مردم پاسخ می دادند که یا رسول الله(ص) حکم قذف را در باره اش جاری کن، قدرت هم که داری، دیگر منتظر چه هستی؟.
 
اشکال سومی که به این روایات وارد است این است که این روایات تصریح می کنند به اینکه قاذفین، عبد الله بن ابی و مسطح و حسان و حمنه بودند، آن وقت می گویند: که رسول خدا(ص)عبد الله بن ابی را دو بار حد زد، ولی مسطح و حسان و حمنه را یک بار، آنگاه تعلیل می آورند که قذف همه جا یک حد دارد، ولی در خاندان رسول خدا(ص)دو حد و این خود تناقضی است صریح، چون همه نامبردگان مرتکب قذف شده بودند و فرقی در این جهت نداشتند.
 
بله در روایات آمده که عبد الله بن ابی"تولی کبره"یعنی تقصیر عمده زیر سر او بوده، ولیکن هیچ یک از امت اسلام نگفته که صرف این معنا باعث این می شود که دو حد بر اوجاری شود، و عذاب عظیم را در آیه"الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم"تفسیر به دو حدنکرده اند.
 
و در تفسیر قمی در ذیل آیه"ان الذین جاءوا بالافک عصبة منکم..."گفته که: عامه روایت کرده اند که این آیات درباره عایشه نازل شد، که در جنگ بنی المصطلق از قبیله خزاعه نسبت ناروا به او دادند، ولی شیعه روایت کرده اند که درباره ماریه قبطیه نازل شده، که عایشه نسبت ناروا به او داد.
 
بعد می گوید: محمد بن جعفر برای ما حدیث کرد که محمد بن عیسی، از حسن بن علی بن فضال، برایمان حدیث کرد، که عبد الله بن بکیر از زراره برایمان نقل کرد که گفت:
 
از امام ابی جعفر(ع)شنیدم که می فرمود:
 
وقتی ابراهیم فرزند رسول خدا(ص) از دنیا رفت، آن جناب سخت غمگین شد، عایشه گفت: چه خبر شده؟چرا اینقدر بر مرگ این کودک می گریی؟او که فرزند تو نبود، بلکه فرزند جریح بود، پس رسول خدا(ص) علی(ع)را فرستاد تا جریح را به قتل برساند، علی(ع)با شمشیر حرکت کرد، و جریح مردی قبطی بود که در باغی زندگی می کرد،علی(ع)در باغ را کوبید، جریح پشت در آمد که آن را باز کند، همین که علی راغضبناک دید، به داخل باغ گریخت، و در را باز نکرد، علی(ع)از دیوار پرید و واردباغ شد و او را دنبال کرد، وقتی دید نزدیک است خونش ریخته شود، به بالای درختی رفت،علی(ع)هم به دنبالش بالا رفت، او خود را از درخت پرت کرد، و در نتیجه عورتش نمایان شد، و علی(ع)دید که او اصلا هیچیک از آلت تناسلی مردان و زنان راندارد، پس نزد رسول خدا(ص)برگشت و عرضه داشت یا رسول الله(ص) هر وقت به من فرمانی می دهی که من مانند سیخ داغ در داخل کرک باشم و یاآنکه با احتیاط اقدام کنم؟حضرت فرمود: نه البته باید که با احتیاط باشی، عرضه داشت به آن خدایی که تو را به حق مبعوث فرموده جریح نه از مردان را دارد، و نه از زنان را، حضرت فرمود: الحمد لله شکر خدایی را که این سوء را از ما اهل یت بگردانید (22).
 
و در همان کتاب در روایت عبید الله بن موسی، از احمد بن راشد، از مروان بن مسلم، از عبد الله بن بکیر، روایت شده که گفت: به امام صادق(ع)عرض کردم:
 
فدایت شوم، اینکه رسول خدا(ص)دستور داد مرد قبطی را بکشد، آیامی دانست که عایشه دروغ می گوید، یا نمی دانست؟و خدا خون قبطی را به خاطر احتیاط علی(ع)حفظ کرد؟ فرمود: نه، به خدا سوگند می دانست، و اگر دستور رسول خدا(ص)به علی از باب عزیمت و تکلیف حتمی بود، علی بر نمی گشت، مگر بعداز کشتن او و لیکن رسول خدا(ص)این دستور را طوری داد که هم او کشته نشود و هم عایشه از گناهش برگردد، ولی از گناهش برنگشت، و از اینکه خون مسلمان بی گناهی ریخته می شود هیچ باکی نکرد (23).
 
مؤلف: البته در این میان روایات دیگری هست که غیر عایشه را هم شریک عایشه دراین نسبت ناروا دانسته، و جریح نامبرده خادم ماریه قبطیه و مردی خواجه بوده که مقوقس بزرگ مصر او را با ماریه نزد رسول خدا(ص)هدیه فرستاده بود، تا ماریه راخدمت کند.
 
ولی این روایات هم خالی از اشکال نیست:
 
اما اولا: برای اینکه داستانی که در این روایات آمده با آیات افک منطبق نمی شود،مخصوصا با آیه"ان الذین جاءوا بالافک عصبة منکم..."و آیه"و لو لا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا"و آیه"اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم..."زیرا حاصل این آیات این است که در این داستان جماعتی با هم دست داشته اند،و داستان را اشاعه می دادند تا رسول خدا(ص) را رسوا کنند، و مردم هم آن رادهان به دهان می گرداندند و در نتیجه قضیه، منتشر شده، و مدتی طولانی در بین مردم باقی مانده، و این جماعت هیچ حرمتی را برای رسول خدا(ص)رعایت نکردند،این مطالب کجا و مضمون حدیث فوق کجا؟!
 
خدا می داند، مگر اینکه بگوییم در روایات در شرح مفصل داستان، کوتاهی شده.
 
و اما ثانیا: مقتضای براءت ماریه قبطیه این است که حد خدای را بر عایشه جاری کرده باشند، و حال آنکه جاری نکردند، و هیچ مفری از این اشکال نیست، جز اینکه بگوییم این قصه قبل از نزول حکم قذف واقع شده، و آیه قذف بعد از مدت زمانی نازل شده است.
 
ولی آنچه در حل اشکال حد بر هر دو صنف از روایات باید گفت - همان طور که گذشت - این است که بگوییم آیات افک قبل از آیه حد قذف نازل شده و با نزول آیه افک هم غیر از براءت مقذوف در صورت اقامه نشدن شاهد و غیر از حرمت این عمل چیزی تشریع نشد، یعنی حد قاذف در آن آیه تشریع نشد، چون اگر حد قاذف قبل از داستان افک تشریع شده بود، هیچ مجوزی برای تاخیر آن، و به انتظار وحی نشستن نبود، و هیچ یک از قاذف ها هم ازحد رهایی نمی یافتند، و اگر هم با خود آیات افک تشریع شده بود، باید در آنها اشاره ای به آن شده بود، و لااقل آیات افک متصل به آیات قذف می شد، و کسی که عارف به اسلوبهای کلام است هیچ شکی نمی کند در اینکه آیه"ان الذین جاءوا بالافک"تا آخر آیات، هیچ گونه اتصالی با ما قبل خود ندارد.
 
و اینکه هر کس به یکی از زنان رسول خدا(ص)نسبت ناروا دهد دوبار حد دارد، باید در خلال آیات افک که آن همه تشدید و نص تهدید به عذاب در آنها هست به این مساله اشاره می شد، و نشده.
 
و این اشکال در صورتی که آیه قذف با آیات افک نازل شده باشد شدیدتر است،برای اینکه لازمه چنین فرضی این است که مورد ابتلاء حکم دو حد باشد آن وقت حکم یک حد نازل شود.
 
و در کافی از علی بن ابراهیم از پدرش از ابن ابی عمیر از بعضی اصحابش از امام صادق(ع)روایت شده که فرمود:
 
هر کس درباره مؤمنین چیزی بگوید که با دوچشم خود دیده و با دو گوش خود شنیده باشد، تازه از کسانی خواهد بود که دوست دارند فحشاء در بین مؤمنین منتشر شود (24).
 
مؤلف: این روایت را قمی هم در تفسیر خود از پدرش از ابن ابی عمیر از هشام از آن جناب (25) ، و نیز صدوق در امالی به سند خود از ابن ابی عمیر، از محمد بن حمران، از آن جناب (26) ، و همچنین مفید در اختصاص از آن جناب به طور مرسل نقل کرده (27).
 
باز در همان کتاب به سند خود از اسحاق بن عمار، از امام صادق(ع)
 
روایت کرده که فرمود: رسول خدا(ص)فرمود: هر کس عمل زشتی را اشاعه دهد، مثل کسی می ماند که آن را باب کرده باشد (28).
 
و در مجمع البیان است که بعضی گفته اند: آیه"و لا یاتل اولوا الفضل منکم و السعة... "درباره ابی بکر و مسطح بن اثاثه و پسر خاله وی نازل شده و او از مهاجرین، و ازجمله بدریین و مردی فقیر بود، و ابو بکر زندگی اش را تامین می کرد و خرجی اش را می داد،همین که در قضیه افک شرکت جست، ابو بکر نفقه اش را قطع کرد، و سوگند خورد که تا ابدکمترین نفعی به او نرساند، ولی وقتی آیه فوق نازل شد، به روش نخست خود برگشت و گفت به خدا سوگند من دوست می دارم خدا مرا بیامرزد، و به خدا تا زنده ام این مرسوم را از او قطع نمی کنم، (نقل از ابن عباس و عایشه و ابن زید) (29).
 
باز در مجمع البیان است که بعضی گفته اند: درباره جماعتی از صحابه نازل شده،که سوگند خورده بودند به هیچ یک از کسانی که در داستان افک حرفی زدند چیزی انفاق وصدقه ندهند، و با ایشان مواسات نکنند، (نقل از ابن عباس و غیر او) (30).
 
مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از ابن جریر و ابن مردویه، از ابن عباس روایت کرده (31).
 
و در تفسیر قمی و در روایت ابی الجارود، از امام باقر(ع)آمده که درباره آیه"و لا یاتل اولوا الفضل منکم و السعة ان یؤتوا اولی القربی"فرمود: منظور از"اولی القربی"خویشاوندان رسول خدا(ص)می باشد، و در آیه"و المساکین و المهاجرین فی سبیل الله و لیعفوا و لیصفحوا"فرمود: بعضی از شما از بعضی دیگر گذشت کندو از یکدیگر درگذرید.و اگر چنین کنید رحمت خداوند بر شماست.خداوند می فرماید:
 
"ا لا تحبون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم" (32).
 
و در کافی به سند خود از محمد بن سالم از امام باقر(ع)نقل کرده که درضمن حدیثی فرمود:
 
آیه "و الذین یرمون المحصنات ثم لم یاتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانین جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئک هم الفاسقون الا الذین تابوا من بعد ذلک و اصلحوا فان الله غفور رحیم"، در مدینه نازل شد (33).
 
و خدای تعالی از نامیدن چنین کسانی در صورتی که به عمل افتراء ادامه دهند به نام مؤمن دریغ نموده و فرموده است: "ا فمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا لا یستوون" (34) و در جای دیگر فاسق را از اولیای شیطان خوانده، و فرموده: "الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امرربه" (35) و در جای دیگر رامی محصنات را ملعون خوانده و فرموده:
 
"ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الآخرة، و لهم عذاب عظیم، یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون".
 
و البته جوارح علیه مؤمن شهادت نمی دهد، بلکه علیه کسی شهادت می دهد که کلمه عذاب درباره اش حتمی شده، و اما مؤمن نامه اش را به دست راستش می دهند، همچنان که خدای عز و جل فرموده: "فاما من اوتی کتابه بیمینه فاولئک یقرؤن کتابهم و لا یظلمون فتیلا" (36).
 
و در مجمع البیان در ذیل آیه"الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات..."آمده که در معنای آن اقوالی گفته اند، تا آنجا که می گوید: سوم اینکه زنان پلید مال مردان پلید، و مردان پلید مال زنان پلیدند، (نقل از ابی مسلم و جبائی)از امام باقر و امام صادق(ع)روایت شده که این آیه مثل آیه"الزانی لا ینکح الا زانیة او مشرکة" می باشد، چیزی که هست بعضی تصمیم گرفتند که از زنان پلید بگیرند، خدا از این کار نهیشان کرد، و آن را برای ایشان نپسندید (37).
 
و در خصال از عبد الله بن عمر و ابو هریرة روایت کرده که گفتند: رسول خدا(ص) فرمود: وقتی قلب کسی پاک باشد، جسدش هم پاک می شود، و چون قلب پلیدشد، بدن هم به سوی پلیدی می گراید (38).
 
و در احتجاج، از حسن بن علی(ع)روایت کرده که در ضمن گفتاری که با معاویه و اصحاب او داشت و آنان به علی(ع)ناسزا گفتند، فرمود: "الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات"و به خدا سوگند ای معاویه این مردان و زنان خبیث، تو هستی و اصحاب تو و شیعیان تواند، "و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات..."و این مردان و زنان پاک، علی بن ابیطالب و اصحاب و شیعیان اویند (39).
 
پی نوشت ها:
 
1) مفردات راغب، ماده"افک".
 
2) مفردات راغب، ماده"عصب".
 
3) روح المعانی، ج 18، ص 114.
 
4) روح المعانی، ج 18، ص 115.
 
5) مجمع البیان، ج 7، ص 131 به نقل از حسن.
 
6 و 7) روح المعانی، ج 18، ص 115.
 
8) مجمع البیان، ج 7، ص 131.
 
9) سوره آل عمران، آیه 26.
 
10) سوره نساء، آیه 79.
 
11) گوش و چشم و پوستشان علیه ایشان شهادت می دهند به آنچه می کردند.سوره حم سجده، آیه 20.
 
12) گوش و چشم و قلب و همه اینها مسؤول آن بوده اند، سوره اسری، آیه 36.
 
13) امروز مهر بر زبانها می زنیم(چون احتیاج نداریم که زبان آنان اقرار کند) بلکه دستشان با ماحرف می زند، و پاهاشان گواهی می دهد به آنچه که کسب می کردند. سوره یس، آیه 65.
 
14) سوره حمد، آیه 4.
 
15) تو از این معنا در غفلت بودی، ما پرده غفلتت را بر داشتیم، اینک امروز تیز می بینی.سوره ق،آیه 22.
 
16) و ایمان آوردید تا از گناهانتان ببخشاید.سوره احقاف، آیه 31.
 
17) هر که از زن و مرد عمل صالح کند در حالی که مؤمن باشد، ما ایشان را به حیاتی طیب زنده نموده، اجرشان را بهتر از آنچه می کردند می دهیم.سوره نحل، آیه 97.
 
18) استعذار یعنی کسی بگوید اگر فلانی را به سبب کار ناشایسته اش کیفر کنم چه کسی عذرو انگیزه مرا درک می کند و مرا به خاطر کیفر دادن او نکوهش نمی کند.
 
19) الدر المنثور، ج 5، ص 25.
 
20) الدر المنثور، ج 5، ص 27 و 28.
 
21) از آنها کسانی هستند که پیامبر را آزار می دهند و می گویند او خوش باور و(سر تا پا)گوش است، بگو خوش باور بودن او به نفع شما است او ایمان به خدا دارد و مؤمنان را تصدیق می کند و رحمت است برای کسانی که از شما که ایمان آورده اند، و آنها که فرستاده خدا را آزار می دهند عذاب دردناکی دارند.سوره توبه، آیه 61.
 
22) تفسیر قمی، ج 2، ص 99.
 
23) تفسیر برهان، ج 3، ص 127 ح 3.
 
24) اصول کافی، ج 2، ص 357، ح 2.
 
25) تفسیر قمی، ج 2، ص 100.
 
26) امالی صدوق ص 276 ح 16.
 
27) الاختصاص، ص 222.
 
28) اصول کافی، ج 2، ص 356، ح 2.
 
29 و 30) مجمع البیان، ج 7، ص 133.
 
31) الدر المنثور، ج 5، ص 35.
 
32) تفسیر قمی، ج 2، ص 100.
 
33) اصول کافی، ج 2، ص 32، ضمن ح 1.
 
34) آیا کسی که مؤمن است مثل کسی است که فاسق است؟هرگز برابر نیستند سوره سجده،آیه 18.
 
35) مگر ابلیس که از جن بود و از امر پروردگارش فسق ورزید.سوره کهف، آیه 50.
 
36) و اما کسی که نامه اش را به دست راستش دهند آنان کتاب خود را می خوانند، و حتی یک نخ کوچک هم ظلم نمی شوند.سوره اسری، آیه 71.
 
37) مجمع البیان، ج 7، ص 135.
 
38) الخصال، ص 31، ح 110.
 
39) احتجاج، ج 1، ص 415.
5 1 1 1 1 1 Rating 5.00 (1 Vote)
GRID LIST
موفقیت
گنج
طلاق
شوهرداری
ازدواج
Thursday, 01 October 2020
الخميس, ۱۳ صَفر ۱۴۴۲
پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۹

Please publish modules in offcanvas position.