اشعار عاشقانه فاضل نظری «17»

فاضل نظریاشعار عاشقانه فاضل نظری «17»

اگر چون رود می خواهد که با دریا بیامیزد
بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد

به حرف دوستان از دست من، دامن مکش هر چند
به ساحل گفته اند از صحبت دریا بپرهیزد

چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه می گیریم
که با این معصیت ها آبروی ما نمی ریزد



بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم
مگر ما را خدا «با هم» در آن دنیا برانگیزد

در این پیرانه سر، سجاده ای دارم که می ترسم
خدا با آن مرا از حلقه ی دوزخ بیاویزد

مرا روز قیامت با غمت از خاک می خوانند
چه محشر می شود مستی که از خواب تو برخیزد

5 1 1 1 1 1 Rating 5.00 (1 Vote)
Sunday, 03 July 2022
الأحد, ۰۳ ذو الحجة ۱۴۴۳
یکشنبه, ۱۲ تیر ۱۴۰۱

Please publish modules in offcanvas position.