شعر: آفرين ديده ي مجنون كه دو صد ليلا ديد

معرفت نيست كسي را كه در امّاها ماند

هر كه تسليم نشد بي خبر از معنا ماند

 

دل اگر معرفت خضر طلب كرد ، مپرس

كه كليم از پي پرسش ز پي مولا ماند

 

 

نچشد جرعه اي از آب حيات ابدي

هر كه در كثرت اين آينه ها مانا ماند

 

آفرين ديده ي مجنون كه دو صد ليلا ديد

دل به لا ليلي و لا ميل مگر ليلا ماند

 

حسن يوسف كه بريد از همه شيرينان دست

آتشي كز لب ليلا و قد عذرا ماند

 

چون حجاب از رخ بت ها و دل آزر شست

يك نفر بود كه با اين همه خود تنها ماند

 

سر نياورد از اسرار جهان انديشه

به سر انگشت خرد خواست رود رسوا ماند

 

ما نپرسيم كه اين قسمت ناچيز چه بود 

كه نه مخلص بــُوَد آن بنده كه در « ما را » ماند

 

نيست حكمت مگر اين دولت تسليم و رضا

نيست عارف مگر آن دل كه در اين دريا ماند

 

باز « رحمان » تو در اين بحر به دريا زده اي

مرو اي جان كه در اين راه دو صد ملُا ماند

 

بوسه اي خواستي از آن لب شيرين و نداد 

نهي آورد و از آن لولوت اين لا لا ماند ! 

 

شاعر:رحمان زارع

 

 

5 1 1 1 1 1 Rating 5.00 (1 Vote)
Monday, 28 September 2020
الإثنين, ۱۰ صَفر ۱۴۴۲
دوشنبه, ۰۷ مهر ۱۳۹۹

Please publish modules in offcanvas position.