حكايت جهل جواني و بانگ بر مادر

حكايت جهل جواني و بانگ بر مادر

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟

چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش

چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن

 

 گر از عهد خردیت یاد آمدی

که بیچاره بودی در آغوش من

 

نکردى در این روز بر من جفا

که تو شیر مردى و من پیرزن

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری

4.3333333333333 1 1 1 1 1 Rating 4.33 (3 Votes)
Thursday, 22 April 2021
الخميس, ۱۰ رمضان ۱۴۴۲
پنجشنبه, ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۰

Please publish modules in offcanvas position.