سوارها و میخ

 

داستان سوارها و میخ

گویدا: مردی سوار بر اسب به کنار رودخانه ای رسید. اسب را نگهداشت و پیاده شد تا آبی بخورد و استراحتی کند. پس از اینکه آب خورد و اسب را هم آب داد،تصمیم گرفت در زیر درختی که کنار رودخانه سایه ای زیبا گسترده بود دراز بکشد و از هوای مطبوع و نسیم خنک آنجا بهره ای ببرد. اما ابتدا باید اسب را به جایی می بست. اگر اسب را به درخت می بست جای استراحت برای خودش باقی نمی ماند. این طرف آن طرف را نگاهی کرد ،میخ طویله ای دید که بر زمین افتاده، میخ را برداشت بر زمین کوفت و افسار اسب را به آن بست.

                                 گویدا:اسب

وقتی مرد از خواب بیدار شد و آهنگ رفتن کرد با خود گفت: شاید کسی دیگر هم بخواهد در اینجا استراحت کند و اسبش را به میخی ببندد ، پس بهتر است میخ را در زمین رها کنم تا ثوابی هم برده باشم.

روزها بعد

سواری به کنار همان رودخانه رسید، بسیار تشنه بود می خواست آبی بنوشد و اسبش را هم آب بدهد.مرد به کنار میخ رسیده بود،افسار اسب را کشید که بایستد و پیاده شود که در همان لحظه اسب از دیدن ماری رم کرد و دو پای پیشینش را بالا برد و شیهه ای کشید ، مرد از روی اسب بشدت به زمین پرت شد و با سر به زمین خورد.

آن مرد دیگر هرگز برنخاست، چون میخ در سرش فرو رفته بود!

 

4.8333333333333 1 1 1 1 1 Rating 4.83 (6 Votes)
Monday, 21 September 2020
الإثنين, ۰۳ صَفر ۱۴۴۲
دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۹

Please publish modules in offcanvas position.